|
|
آخرين باري که پشت اين ديوار اسير بودم آنقدر به در کوفتم تا هيچ جاني در تنم باقي نماند...
آخرين باري که دست و پايم را با چنين طناب زمختي بسته بودند، به هواي پاره کردن طناب آنقدر خود را به زمين کشيدم که کف پوش اتاق از خون يکدست رنگين شد... آخرين باري که اينجا بودم آنقدر فرياد کشيدم که زخم حنجره ام تا سالها التيام نيافت... به در کوفتنم را هيچ کس نديد، تن زخميم را کسي مرهم نشد و فريادهايم را هيچ کس نشنيد. اين بار... به در نمي کوبم، ضجه نمي زنم، فرياد نميکشم.... همين جا، تنها، آرام مي نشينم و به «خودم» مي انديشم! ![]() |