|
|
تشنه بودن رو دوست داشت... عاشقش ميکرد،
اين عطش هميشگي ازش يه عاشق هميشگي ساخته بود، يه عاشق بارون، يه عاشق هميشگي بارون... تنش داغ بود، درست انگار که هميشه تب داشته باشه، مي سوخت، درست مثل اينکه تو دلش يه آتش بزرگ درست کرده باشند که هيچ وقت خاموش نميشه... آتيش رو قوي و بزرگ دوست داشت، اگه کم شعله ميشد- وقتايي که باد ميومد، تمام تنش يخ ميکرد از سرما... روحش بيقرار بود... درست مثل يه زنداني تو يه سلول انفرادي هميشه خودش رو به در و ديوار تنش ميکوبيد، آروم نداشت، هميشه انگار ميخواست بپره بيرون، هميشه از تنگي جاش و يکنواختي روزاش شاکي بود، هميشه خواب جاهاي قشنگي رو ميديد، که اگه اين زندون لعنتي نبود، ميتونست بره... هميشه فکر ميکرد نبايد اينجا باشه... که جاش جاي ديگه ايه... که کارش اين نيست... براي کار ديگه اي اومده... که بايد بره تا پيدا کنه... بايد بره تا بفهمه براي چي اومده... هميشه فکر ميکرد داره دير ميشه، اگه همين الان نره هيچ وقت نميرسه، بايد بره، بايد بره، بايد... مي دونست که داره نيروش رو حروم ميکنه... شبا که ميخواست بخوابه هميشه به کارايي فکر ميکرد که ميتونست تو روز انجام بده و انجام نداده بود... به چيزايي که نخونده بود، به جاهايي که نرفته بود... حتي وقتايي که داشت از خستگي ميمرد، يکي خودش رو محکم به اينور و اونور ميزد، تا بهش بفهمونه هنوز هست، هنوز کلي انرژي اون تو هست... عصيان، سرکشي، وسوسه انگيزترين راه «زندگی کردن»! هيچ وقت نفهميد چرا خلاف جريان آب شنا کردن انقدر مزه ميده، و نفهميد که چرا مثل بقيه شنا کردن انقدر طعم بد معمولي بودن ميده... هيج وقت نفهميد چرا فرق داشتن، با همه دردسراش، انقدر هوس انگيزه... هميشه به نظرش «مثل بقيه بودن» خيلي ظالمانه است... «زندگي خوب» به تعبير بقيه، يه جور عادت مسخره است... «خوشبخت بودن» تو نظر آدمهاي ديگه، يعني گم شدن تو هزارچم روزمرگي اون آدما... هيچ وقت دلش نميخواست سرمستي «متفاوت بودن» رو با هيچ کدوم اينا عوض کنه... هميشه فکر ميکرد اگه يه روز معمولي بشه «بايد» بميره... . . . قلبش تند ميزد، تشنگي امانش رو بريده بود، تنش داشت ميسوخت، سخت تر و شديدتر از هميشه، يه نفر، اون تو، مشت مشت به در سلولش ميکوبيد و ديوانه وار فرياد ميزد، يه صدا تو سرش جيغ ميکشيد: «همه حروم شد، همه هدر رفت...» در حالي که يه خيلي انگشت بزرگ به سمتش اشاره رفته بود، يه صداي خيلي بلند، اونقدر بلند که همه دنيا بشنوند، با يه عالم تحقير و تمسخر، بهش گفت: «معمولي». ![]() |