|
|
يه نفر هست که بايد بميره!
از اون موجود تنبل و تن پروری که يه وقتايی مياد تو دلم خونه ميکنه خيلی بدم مياد... بايد بره بيرون... انگار هزار ساله که ورزش نکردم! يعنی چی که کار دارم، کار دارم؟! من که هيچوقت اينجوری نبودم... «هزار و صد تا کار» هم که داشته باشم بايد وقت پيدا کنم... بايد به خودم برسم! بايد کتاب بخونم... ديروز فهميدم باز انگار هزار ساله يه کتاب درست حسابی نخوندم... اگه يه بار ديگه کتابی که دارم ميخونم رو به خاطر «هزار و صد تا کار» نيمه کاره ولش کنم از خودم حسابی بدم مياد! بايد يه کار مهم بکنم! نميدونم چی ... يه کار متفاوت... بايد جلوی معمولیشدنم رو بگيرم! ميترسم... ميترسم تا چند سال ديگه بشم يه آدم خوب و مهربون «معمولی»! از اون آدمايی که معمولا بقيه دوسشون دارن... از همون آدمايی که همه خوبيايی که بقيه ميخوان رو دارن... از همون آدمايی که تمام عمرشون مطابق ميل بقيه زندگی کردند! من اصلا نميخوام همه دوستم داشته باشند! دلم ميخواد يه جوری باشم که هر کی دوستم داره بدونه برای چی دوستم داره... ميخوام آدما به خاطر «خودم» دوستم داشته باشن... يا حتي به خاطر خودم ازم متنفر باشند! حس اينکه بعضی آدما به خاطر «متفاوت بودنت» دوستت ندارند خيلی لذت بخشه... «متفاوت بودن».... من بايد يه نفر رو بکشم! ![]() |